مسافرت خاله پگاه و مامان جون
ما یعنی من و مامانم که مامانبزرگ بهراده یه هفته ای رفته بودیم مسافرت.....بهراد که به ما عادت کرده بود.هرروز میومد پایین در خونه ی ما با اون دستای کوچولوش تق تق میکرد.خوشبختانه بابام تو خونه بود و درو واسش باز میکرد.بهراد هم با ذوق و شوق میرفت تو خونه ی ما.اول از همه سر قابلمه ها.وقتی میدید که خونه سوت و کوره.تو اتاق من میرفت.در و دیوارو نگاه میکرد وقتی میدید هیچ کس اون تو نیست.سرشو مینداخت پایینو میرفت.چند روز بعدش که بابام هم امد پیش ما.دیگه خونه ی ما خالی.
ماهم اونور هم دلتنگ بهراد بودیم.بهراد هم دلتنگ ما و خونمون بود. حتی گاهی اوقات میرفت دم در خونمون و با گریه در میزد.
تا بالاخره ما یعد یک هفته که فکر کنم برای بهراد چند ماهی گذشت اومدیم.بهراد با ذوق و شوق میومد ما رو بغل می کرد.از اون موقع هم که ما اومدیم یکسره میاد پایین!!چون فکر میکنه ما بازم می خوایم بریم اونو بکاریم!!


مسافرت خاله پگاه و مامان جون
